تبليغاتX
واسه ی دل عاشق خودم

سلام سلام .. خوبین ؟ چه خبرا ...

مام خوبیمو درگیر درسایییم مرس یاز تکت تک نظرات خصوصی و عمومیتون همتونو دوست دارم و مرسی که تنهام نمیزارین ..

کیانا جون معلومهکه عزی زدلم منم خیلی دوست دارم .. ممننون گل من ... ازهمه ی دوستای گلم ممنون مرسی . اگه شما نباشین .. نوفیر معنی نداره

اول سوالای شمیوا جونو جواب بدم بعدم داستان باشه؟

۱. اسمم بهار هستش .... ۱۷ سالمه .. ۶ فروردین به دنیا اومدم فرزند اول خانوادم و عاشق کامران اای ه داداش بزرگترم دارم هومن .

۲.گل رز و دوست دارم ... همه ی رنگارم دوست دارم به قول کامران بایدب بینیم ژوشیدنی یا همین جوری .

۳.غذا قرمه سبزی ... شغل مهندسی هر چیز یکه مربوط به هواپیما باشه .

هیچ ککدوم تیمای ایرانی رو دوست ندارم .. اخه بازی بلد نیستن بکنن بابا .

ماشین مورد علامقم همر و بنز هستش . از فراری هم بدم نمیاد .

بازیگر مورد علاقه ندارم . همشون خوبن اخه زیاد اهل فیلم نیستم .

از گلزار هم زیاد خوشم نمیاد ..

در طول روز به عشقم . به دوستام به خانوادم به درسا و مسئله هام .. به رفتار ادما ... و مهم تر از همه به خدا

غزیر از کامران و هومن  از چه لحاظ... خانواد گی یا تو خواننده ها یا شخصی اگه منظورت شخصی و خانوادگیه ... کامران و هومن جزئی از خانواده ی منن و من دوست ژسری و بهتر بگم عشقی ندارم تنها عشقم کامرانه که تمام عشق و قلب و وقت من مال اونه .. و هیچ علاقه ایم ندارم که کسی به جز کامران عشقم باشه . اما تو خواننده ها به جز کامران وهومن از جووناخوشم نمیاد .. ابی رو دوست دارم هنگامه . گوگوش . داریوش ..مارتیک .. اینور ابیم خواجه امیری .

نظرم هم در مورد ازدواج اگه اون شخص و دوست داشته باشی ... و بخوای که براش هر کاری بکنی خوبه .. اگه چیزی بر اساس پول و شهرت و نیازباشه.. که به اون شخص نیازمند بشی ... نیاز مادی اصلا چیز خوبی نیست ... ما هممون ازوداج میکنیم که با کس یباشیم که عاشقانه دوستش داریم و بتونیم بهش کمک کنیم .. چون اگه اون ادمو دوست دشاته باشی فداکاری هم میتونی بکنی .. وزندگی که توش فداکاری باشه موفقه .. چون از هیچ چیز برای خواسته های طرف مقابلت دریغ نمیکنی اما ازدواجی باشهکهچون حالا پولداره یا خوشتیپه یا مثلا از شوهرای دختر خاله هام سر تره ... و از این جور حرفا یا کسی باشه که بهش بخوای نیاز مند باشی نباشه .. هیچکاری نتونی بکنی به هیچ دردی نمیخوره .

تاحالام عشقی به جز کامران نداشتم .. یه نفر بوده که اون هم هوس بوده و خدارو شکر که به خیر گذشته..و خدا بهم به کمک اون ادم درس بزرگی داد .

روز خوب زیاد داشتم . تولد مامان بابام با اینکه نبودم اما بهترین روز میتونسته باشه ... روزی که داداشم به دنیا اومد ه .. روزی که عاشق کامران شدم .. روزی که این وبو تاسیس کردم . و ۱۷ ۱۸ . ا۱۹ مرداد امسال که تو یه شهر با کامران بودم و دیدمش ... بهترین روزام بودن هر روز تو اگر یه کار مثبت توش باشه بهترین روز میتونه باشه و خدارو شکر خدا رو شکر خدارو شکر بددترین روز نداشتم .... و این فقط به خاطر لطف خداست .

از زندگیم هم راضیم چرا که نه .. خدارو شکر همه چیزای خوب رو دارم خانواده ی خوب وسالم سلامتی خودم یه عشق خوب و نجیب و پاک ... و سالم .. کسانی که به کفرم هستن ..راهایی که جلوم باز میشه و اخرش خدارو شکر همش مثبته چرا راضی نباشم راضی نبودن یعنی یه خط قرمز رو تمام عشق خدا نسبت به خودم هر چی که هست خدا خواسته و چون عاشق منه برام بد نمیخواد .

درس خوبه چن تنها راهیهه که میتونی خیلی راحت ایندتو بسازی به شرط اینکه دوست دشاته باشی درسایی که دوست ندارم هم از این درسای ول معطلیه مثل امادگی دفاعی  اینا .

تاریکی خوبه .. چون به نظرمخدا بهم نزدیک تره ... بهتر میتونم لمسش کنم اماتنهایی زیادش خوب نیست در حدی که بخوام با خودم فکر کنم و تصمیم بگیرم .

از حیوانات موزی میترسم .. از اینکه روزی عزیز ترین کسانم رو از دست بدم  میترسم ... از اینکه روزی فکر کنماون رابطه ای که بین من و عشقم وجود داره از اول نبوده و..

فوق العاده شلختم

از فصصل بهار خوشم میاد و دوستش دارم اما پاییزم هم خوبه ..

بعضی وقتا ارومم بعضی وقتا شیطون بستگی به حالم داره . امادر کل ارومم بعضی وقتا شیطون میشم .

با تیپ خیلی معمولی بیرون میرم اصلا مد ای امروزی رو دوست ندارم ... شیک میرم اما مانتوی تنگو چمیدونم موهای اجق وجق و ارایش اصلا .

معلومه که کشورم و دوست دارم بهش که فکر میکنه ادم یه حس غریبی تو وجودش شکل میگیره شبیه یه بغض

تو خونه درس میخونم داستان مینویسم ... تیوی ... کارای معمولی .

شوهر ایندم .. خصوصویاتش زیاده اما در کل کامران باشه ... برام نه پولش مهمه .. نه شغلش هیچیش .. فقط کامران ب اشه . حتی شبیه شم خودش نمیشه .

دوستایخوب خیلی دارم اگه بخوام اسم ببرم یکیشون جا بی افته نامردی میشه اما همشونو دوستدارم و از خدا به خاطر تک تک شون ممنون .

دلم برای ... همه . چون برای دل سوزی جا برای همه هست . برای اون بچه ی سرطانی که پول نداره . درمان بشه .. برای اون مادر و ژدری که همهی نور امیدشون بچشونه باری همه حتی مرفه ترین ادم روی زمین چون بالاخره یه مشکلی داره .

رپ:اولین نقطه ی مشترک منو رامین زمانی منم مثل رامین از رپ تنفرممممممممممممممم

نه تاحالا نشده کسیو سر کار بزارم از سر کار رفتن و سر کار گذاشتن هم به شدت بدم میاد .

اسم بچه هام .. بستگی داره ..اما ..نمیدونم .

یه نظر در مورد خودم :این خیلی بده کهب ه یه ادم بیش از یه بار اعتماد میکنم .. ضرباتشو خودم میخورم و این خیلی بده .

به جای بهترین البوم باید میژرسیدی بهتریناهنگ من تمام تمام هانگا و البومایکامران و هومن رو دوست دارم .... چون همشون خاطره ساختن برام وبا هر کدومشون دلتنگی کردم .. مگه میشه ادم صدای عزیزانشو بشنوه و دوست نداشته باشه .

یه شعر که خیلی دوست دارم منو ببخش .

اگه فامیلم بودن یا ژسر همسایهاگه میدونستم اون موقع هم که اینقدر ماهن و اخلاقشون همین جوری بود اره عاشقشون میشدم .

نه پر حرف نیستم .

شانس نه لطف خدا ... اسمش شانس نمیتونه باشه .

من اهل دعوا نیستم .. اگه از چیزی خیلی ناراحت بشم غز میزنم . یا بد اخلاق میشم .

تهران زندگی میکنم و اره چرا که نه دوستش دارم .

اگه قرار باشه کامران و هومن رو ببوسی کجاشو انتخاب میکنی؟ بله؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

هومنو بخوام ببسوم خوب معلومه حالت روبوسیه معمولی ... و کامران ... هم گونش و دستش . سوالش خیلی ..

اگه یه روز شوهرت مخالف کامی و هومی باشه چیکار میکنی؟

حق همیچین کاری رو نداره چون من قبل از اون ادم با کامران هومن بودم و دوستشون داشتم اگه خانوادم رو قبول داره اونارو هم باید قبول داشته باشه .. اونا ارزش دارن برام و به کسی حتی شوهرم ... که ترجیح میدم نباشه .. حقنداره به کامران و هومن ب یاحترامی کنه اگه من عزز اونا هم به خاطر من باید عزیز باشن مین رفتاری که خانوادم دران .

تو روز بیشتر بیشتر چه اهنگ کامران و هومنو گوش میدی  هر چی ماهواره یبزاره.. اما خالی رو خیلی دوست دارم .

عصبانی میشم سکوتمیکنم و حرص میخورم  دیگه تحمل نداشتهب اشم غر میزنم و گریه میکنم .

اسم وب رو هم گذاشتم نوفیر کی اچ .. یعنی بیژرواکی اچ .. یعنی هیچ ترسی نیست هیچ خجالتی نیست که کامران و هومن تو زندگیمن کامران به عنوان عشق و هومن به عنوان برادر .. به این دلیل .

و اخرین حملم تقدیم به بچه ها جمله ی کامرانه .. عشق باید جادویی باشه .

مرسی از شوا جان ببخشید دیر شد ..

داستان .

از زبان هانی- بعد ازچندوقت یه حموم درست تو خونه ی خودم حس خوبی بود .. هومن حالش خوب بود .. خوشحال بودم اما هنوزم از خودم بدم میاد .. از ان عصرایی که اون کثافت میومد بدم میاد ..از اتاق اومدم بیرون . یه شلوار جین و ییه تیشرت ساده پوشیدم رفتم تو هال .. ندا خسته به نظر میومد تو فکر بود – هانی اومدی- اره گل من خوبی- اره تو خوبی بیا بشین ببینمت – ندا نبودم چه خبر- هیچی ماه من .. هومن بود که روز به روز خوب تر میشد و تو که مارو روز به روز نگران ترمیکردی سرمو انداختم پاییین . حقم داشتی نگران شی ندا ... کثافته خیلی کثافته ... – هانی چی شدی.. خوبی؟ - اره اره . بریم پیش هومن . خندید- اره پاشو بریم ... همین موقع تلفن ندا زنگ خورد – بله .. سلام . .. نه عزیزم .. اره .. نه میخوایم بریم پیش هومن .. وا خوب با تاکسی دیگه یا با ماشین هانی ... ااا کامران ... اخمای ندا رفت تو هم – باشه .. باشه نه ... باشه .. خداحافظ . قطع کرد- چرا اینجوری میکنه . – چی شده ندا دعواتون شده – نه جدیدا نمیزاره تنها زیاد بیرون برم. گفت بشینین میام دنبالتون . بهش لبخند زدم – خوب دوست داره نمیخواد برات اتفاقی پیش بیاد- دیگه داره زیاده روی میکنه این کارا یعنی چی . یه ساعت بعد کامران و ندا منو جلو بیمارستان پیاده کردن و خودشون رفتن خونه . میترسیدم برم تو اتقا هومن میخواستم باهاش حرف بزنم .... تنهایی کارای فرهاد و نمیتونستم هضم کنم .. وارد اتاقش شدم چشماش بسته بود نوراتاقش ملایم بود .. اروم درو بستم و نشستم رو مبل .. خیلی ناز خوابیده بود . بلند شدم رفتم دم پنجره هر از گاهی ابرا روی ماهو میپوشیوندن دوباره میرفتن کنار .. یاد اولین روز بازداشتم اتفادم .. وکیلم بهم گفت که فرهاد اومده و شهادت داده که من هومنو هل دادم .. یادمه بهش اجازه ملاقات داده بودن ... کثافت چه حرفایی که نمیزد ... دستای کثیفشو تو موهام میکرد .. از خودم بدم میومد .. دلم میخواست خودمو بکشم .. شانس اوردم که اونجا بازداشتگا بود و هیچ کاری نمیتونست بکنه ازش بدم میاد .. بایداون عصرا که می افتم ... یهو به خودم اومدم دیدم دارم اشک میریزم. سرمو برگردوندم ببینم هومن خوابه یا بیدار .. دیدم تو خوا ب اخم کرده ... رفتم طرفش .. نه انگار داشت کابوس میدید . اروم دستشو گرفتم ... – ومن ... هومن.... هومننن . اروم شونشو تکون دادم از خواب پرید ... منو دید یه نفس عمیق کشید- هانی بهم اب بده.. براش اب ریختم دادم بهش – خوبی هومن ؟ - کی اومدی- یه ساعتی میشه .. دستمو گرفت محکم تو دستش  -هانی گریه کردی؟ - نه – دروغ نگو- اره – چرا .- حالت خوب بشه بهت میگم- همین الان – هومن . – بگو هانی .. از وقتی فهمیدم رفتی زندان کلی کابوس میبینم بگو .. خیلی دلم شورتو میزنه – هومن .

.. شدم مثل بچگیام .... همیشه با بابام اینجوری حرف میزدم ... سرمو انداختم پایین با دوتا دستام دستشو گرفتم و شروع کردم با دستش با انگشتاش بازی کردن ... نمیدونستم چه جوری شروع کنم همیشه وقتی کار بدی میکرردم و باید برای بابا م توضیح میدادم اینجوری بودم اما الان .... من کار بدی نکرده بودم ... من گناهیی نکرده بودم ... با فکرش اشکام جاری شد- هانی ... سکوتتو دوست ندارم به خصوص که گریه هم پشتش باشه چی شده بهت سرمو بلند کردم . هومن چشماشو بست –هانی ... – هومن ... – با اون چشای گریون اینجوری به من نگاه نکن . – ببخشید . سرمو انداختم پایین – هومن .. فرهاد ....فشار دستشو حس کردم . – فرهاد هر رو عصر میومد زندان ملاقات من . اونجا دیگه ازاد نبودم که تلفن و قطع کنم در خونه رو ببندم .. خودش از قبل وقت ملاقات و تعین میکرد .... میگفتن چون اون اومده شهادت داده ... و نامزد من بوده با رودرو قرار دادن ما میتونن از من اعتراف بگیرن . .. اشکا جاری شد- هومن کابوس بود برام .. هنوزم کابوسه . به بیرون نگاه کردم . دستاشو فشردم- هومن ... واییی از خودم بدم میاد ... – هانی چی شده   بهشنگاهکردم – فکر بد نکن ماه من .بازرسا همه  ما رو زیر نظر داشتن ..اما ... درسته فاجعه نبود اما بد که بود ... به خدا..دستشو به علامت سکوت اورد بالا- هیچی دیگه نمیخوام بشنوم هانی . عصبانی شده بود . معلوم بود همیشه عصبانی میشد این شکلی میشد ... اما هیچی نمیتونستم بگم .. بار ها و بارها راه های متفاوتی که به هومن بگم و بررسی کرده ب ودم ... اینکه بگم من دلم نمیخواست بهش خیانت کنم درسته خیانت نبود ... اما حرفای عاشقانه ی کثیفی که میزد ... به زور بقلم میکرد ... اینا همش خیانت بود . تو تمام اون موقعیت های تمرینی  هم جلوی عصبانیت هومن چاره ای جز سکوت نداشتم مثل الان . -  من هفته ی دیگه مرخص میشم . سرمو بلند کردم چرااین حرفو زد- هومن خیال نداری که باز بری سر وقت فرهاد- چرااتفاقا .... این دفعه تو دادگاه میرم سر وقتش – اون به جرم هل دادن تو خیلی محاکمه بشه شاید پول دادن ب اشه – اون وقت توباید میرفتی زندان . سرمو انداختم پایین . –هومن حالم اصلا خوب نیست . دستموکشید طرف خودش .. بقلش کردم ... اشکا میومد .. هومن .. الهی برات بمیرم چه قدر دلم برات تنگ شده بودبرای اغوشت ... بقلم کرد- هانی ... تو محکمی .. حتی اگه من نباشم ... شک نکن . – نیستم هومن دیگه نیستم- هستی ... هستی  خودت باور نداری . مثل بودن تو خونته تو وجودته ... چیز ی نیست که ازت بتونن بگیرنش. – خودمو نمیبخشم تو به خاطر من اینجایی- سعی کن خودتو ببخشی چو اگه هانی منو نبخشی با من طرفی .. لبخند زدم -  هومن نه ... تو برای من نیستی که بگم عیبی نداره میخواست جون منو نجات بده تو برای خانوادتی برای طرفداراتی برای ایرانی ... جون من در مقابل اونا هیچ ارزشیزنداره ... تورو خدادیگه این کارو نکن ... باشه ؟ - قسمم نده .. – هومن .. سرمو بلند کردم بهش نگاه کردم – نکن- الان داد میزنم میگم سرم... از اتاقم که انداختنت بیرون دلت تنگ شد یاد میگیری با هومن اینجور یحرف نزنی – تهدید میکنی ... چه مریضی هستی که تهدیدم میکنی- تازه کتکم میزنما . خنددیم . – اخییش دیدی خندیدی . اروم گونشو بوسیدم – بخواب- خواب؟ - اره دیگه حالا کابوس نمیبینی . –تو کجا میری – جایی نمیرم همین جا میخوابم- چرا – میخوای برم ؟ - نه میگم چرا جایی نمیری – میترسم هومن . تنهایی میترسم . بهم نگاه کرد- پس بمون پیش خودم باشه؟ - باشه .

رفتم رو مبل اتاق هومن نشستم . روزهای سختشو فقط 15 دقیقه یادمه که تو اتاقش برای من جایی نبود ... پر دستگاه بود حالا اتاقش پر شده ازگل و کارت و شیرینی و عروسک / هیچ کدومشم کار من نبود .. یا گلای کامران و نداست .. یا مال مامان باباش و همکاراش .. شیرینیا کارتا عروسکا کارای من نبود .. هیچی از من به جز زخمی که رو سرش بود تو اتاق یادگاری وجود نداشت . دلیل بودن همه ی اینا تو اتاق من بودم . و چیزی از خودم تو اتاق وجود نداشت. یادم رفته بود کی بودم چی بودم . به سر تاپام نگاه کردم خندم گرفت . منی که موهام همشه مرتب بود ... همیشه لباسام با هم هم خونی داشت حالا یه شولار جین پوشیدم و یه تیشرت استین بند موهامم با بی حوصلگی همین جوری خیس بستم .. با کتونی .. هانی چند وقت کتونی نپوشیدی . خندم گرفته بود . حتی ساعتم ننداخته بودم گوشیی هم نداشتم . هیچی به هیچی . تکیم دادم به مبل . هومن خوابیده بود تو خواب اروم بود انگاری دیگه کابوس نمیدید ... منم کم کم چشمام گرم شد شاید بعد از 15 روز بهترین خواب یبود که داشتم .. تو اتاقی که شاید اتاق خواب خودم نبود تخت خودم نبود اما هومن بود و همون بس بود .

با صدای اروم کسی بیدار شدم چشمامو بزا کردم دیدم خاله فریدست هومن هنوز خواب بود- سلام .. وای ببخشید اروم با صدای اروم گفت- نه عزیزدلم ... گردنت درد نگیره- نه ... سااعت چنده هنوز منگ خواب بودم – 9 – اخییی ... ببخشید دیشب دیر خوابیدم . – نه عزیزم .. نشست کنار من . – مامان بابات خیلی نگرانتن هانی . – حق دارن . سرمو انداختم پاین- دیشب کلی بامن مامانت صحبت کرد – جدی سرمو بلند کردم . -  هنوز بهشون نگفتی- چیو – اینکه تو و هومن همدیگه رو دوست دارین . یهو یادم افتاد که مامان بابای هومن هم نمیدونستن .. به خاله فریده خیره شدم – توقع نداری که من هنوز ندونم تو و هومن همدیگه رو دوست دارین ... من هومنو بزرگش کردم ... اون به چیزی نگاه کنه من میفهمم چی تو دلش میگذره و به چی فکر میکنه . -  دلیلش اینه که مادرین .و هومنو دوست دارین  – امیدوارم یه روزی هم تو مادر شی تا بفهمی چه احساس خوبیه . سرمو انداختم پایین- و چه قدر بده که  تمام زحمات ادم به خاطر یه دختری  رو به خطر بره . دستمو گرفت-  هانی من فقط هومنو بزرگش کردم و بهش یاد دادم چه جوری تو اجتماع زندگی کنه راه بره جوری که همه عاشقش باشن و دوستش داشته باشن ازش به خوبی یاد کنن . اگر کاری کرده من نه از دست تو و نه از دست اون ناارحت نیستم چون ... او به خاطر عشقش این کارو کرده و این جای  تقدیر داره این همون چیزیه که یادش دادم . پس به هدر نرفته ... خودتم سرزنش نکن به خاطر اتفاقی که افتاده . چون اینکارو نه هومن دوست داره نه خانواده ی هومن .  

 

با خاله فریده رفتیم تو بوفه بیمارستان یه چیزی بخوریم .خیلی دوستش داشتم .. دیگه ازش نمیترسیدم ... مهربون بود خیلی .. درک میکرد ... شاید هر مادر دیگه ای جای اون بود چشم نداشت منو ببینه . اما اون . واقعا مادر بود .. ساعت 10 بود که برگشتیم .. کامران و کتی هم اومده بودن .. ندا اول صبح هواپیما گرفته بود که سامو برگردونه نیویرک  . مریض شده بود بچه به اون کوچیکی همش تو بیمارستان پیش هومن بود خوب معلوم بودمریض میشه ... کامران سر حال تر از همیشه سر به سر هومن میزاشت . کتی هم که دیگه هیچی .. هومن میخندید- کتی امید داشتم من توکما بودم تو عرسی میکردی . کتی هم در جوابش با شاخه گلی که تو دستش بود اروم زد تو سرش.کامران ساعتشو نگاه کرد بعد موبایلشو در اورد هومن با خنده- به ندا سلام برسون . کامران خندید. هومن بهم چشمک زد .... رفتم کنارش- هومن من برم شرکت- نه- چرا- نه دیگه- اخه چرا- نه . – هومن . خندید- عصر میای- اره ماه من میام – باشه مراقب باش رسیدی زنگ بزن – وا- والا . خندیدم با همه خداحافظی کردم ... ندا رسیده بود خدارو شکروگرنه باید یکی کامران و اروم میکرد دوباره .

تو راه باورن میخورد به شیشه ... وارد شرکت که شدم همه یه جور خاص نگام کردن . اما بعدش از تو شک اومدن بیرون خدارو کشراینا ب اور نکردن که من هومن رو هل دادم کارای شرکت خوب بود فقط امضاهای من برای چکا مونده بود چارو امضا کردم گزارشارو برداشتم و رفتم طرف خونه یه دوش بگیرم و لباسامو عوض کنم برم بیمارستان .. دم در خونه ماشی فرهاد و دیدم سرم گیج میرفت ... هنوز اینجاست . دنده عقب میگرفتم که از تو کوچه بیام بیرون که از در خونم اومد بیورن منو که دید موند .. اماانگار یه چیزی بهم گفت گاز بده هانی پامو رو پدال گاز فشردم فقط میرفتم هل شده بودم نمیدونستم باید چی کار بکنم. هل شده بودم .. دنبالم بود با اون ماشین لعنتیش ... به تصاد ف میکشید منو با این راندگیش وسط بزرگراه ... فقط جیغ میزدم تو ماشین .. هانی به اعصابت مسلط باش صدای هومن تو گوشم میپیچید .. هانیتو قوییی تو قوییی... نمیدونم چه جوری خودم و رسوندم به بیمارساان فقط از ماشین پیاده شدم و دزدگیرشو زدم ... ماشینش پیچید تو حیاط بیمارتسان بایه صدای بد ... دویییدم فقط میدوییدم . از پله های ورودبیمارستان که رفتم ب الا برگشتم دیدم داره با سرعت از پله هامیاد بالا نمیدونم چجوری با پله ها خودمو رسوندم طبقه هفتم دهنم خشک شده بود .. نفس نمیتونستم بکشم ... اگه از اسانسور میومد بالاقبل از رسیدن به اتقا هومن منو میگرفت مطمئن بودم ... دویییدم .. از سر راهرو معلوم شد ... در اتاق هومنو باز کردم وارداتاق شدم کامران و هومن باباشون تو اتاق بودن با اومدن من ساکت شدن سه تایی به من نگاه میکردن . هومن- هانیییی؟ کامران بلند شد اومد طرف من .. –هانی خوبی؟ سرمو تکون میادادم یعنی نه .. به نفس نفس افتاده بودم . دهنم خشک شده بود . کامران دستامو گرفت- هانی چی شده .. کسی اذیتت کرده – فر.. هومن صاف نشست- چی ؟ فرهاد چی؟  - تا اینجا دنبالم بود .عمو بلند شد- الان تو بیمارتسانه- بله تو راهروا . کامران در اتاقو باز کرد تو راهرو رو نگاه کرد – هانی کسی اینجا نیست – به خدا کامران تا اینجا دنبالم بود ..  – بیا ببین کسی نست ... تو راهرو رو نگاه کردم راست مگفت به جز پرستارا کسی نبود . – کامران به خداخیالاتی نشدم دنبالم بود ... کامران یه جوری نگام کرد انگار حرفامو باور نمیکنه- به خدا . چرا باور نمیکنی . عمو بهم اب داد . – هانی بشین میدونم سخت بوده دوران زندان- به خدا به خدا فرهاد از دم در خونم تا اینجا دنبالم بود . از تو خونه خودم دراومد هومن بهم یه نگاه معنا داری کرد هیچ کس باور نمیکرد .

هومن- هانی خونت تحت نظره چه جوری فرهاد رفته توش اخه . پلیس دنبالشه . عصبانی شده بودم من نه خیالاتی شدم نه دیوننه چیزی که مطمئن ب ودم این بود که فرهاد دنبالم بود . نشستم رو مبل- نمیدونم . شاید من خیالاتی شدم .

نیم ساعت بعد کامران و باباش هم رفتن . هومن هم داروهاش خورده بود – میدونی هانی دکتر گفه کم کم باید راه برم که بتونم تعادلم رو هم حفظ کنم بهش نگاه میکردم – هانی ؟ چرااخمات تو همه- من نه دیوونم نه خلم نه خیالاتی به خدا فرهاد دنبالم بود . هومن  بهم نگاه کرد- هانی الان تو تو اتاق منی ازفرهاد هم خبری نیست میشه اسمشو اینقدر جلو من نیاری . –ببخشید . بلندشد .. اروم راه میرفت بلند شدم دستشو گرفتم .-هومن مراقب باش تروخدا .. خندید- اینقدر نگران نباش هانی اون اتفاق بود . دستای گرمش .. ارامشی که کنارش داشتم ... یهو نیمدونم چی شد بقلش کردم – ااااا هانییییییی هانییی.. نزدیک بود بی افته- ببخشید- نه ... بزار بشینم نشست رو لبه ی تختش- حالا بیا بقلم بقلش کردم – لوس – خودت- لوس تر- خودت . خندید- هانی ... – بله؟ - اپارتمانتو عوض کن- همین کار و میکنم .. نمیتونم اونجا زندگی کنم دیگه

 اروم موهاموناز میکرد .

هومن از بیمارستان مرخص شد . ندااز نیویرک برگشت ازوقتی برگشته بود تو فکر بود . اما حرفی نمیزد منو هومن فکر میکردیم باز به خاطر نوید باشه . هومن از بیمارستان مرخص شده بود بیشتر خونشون بود منم اونجا بودم .. به خاطر ترسم نمیتونستم زیاد خونه خودم تنهابمونم . ازاون روز به بعد حالا یا فرهاد یا خیالش تعقیبم نمیکرد . هوا رو به سردی گذاشته بود ... کامران بیشتر از حد معمول مراقب ندا بود ... دیگه بعضی از کاراش مارم کلافه میکرد ... شاید تنها دلیل ناراحتیای چند  وقت یه بارشون همون کارای کامران بود اما بهش حق میدادم تهدید فریبا چیز کمی نبود اونم ب عد از اون همه بلا اما خوب نداچیزی نمیدونست و کم کم داشت این باورتو دهنش شکل میگرفت که کامران بهش اعتماد نداره . من اپارتمان م و عوض کرده بودم ... نزدیک به شرکت بود .. اما خوب ادرسشو کسی بهجز خانواده ی هومن نداشتن . به علاوه اپارتمان تقریبا شلوغغی بود با مسائل امنیتی بسیار بیشتر و بهتر . کامران و هومن مشغول کارای البومو کنسرتاشون بودن ... خاله فریده در گیر ارایشگاه من شرکت .. اخر هفته ها یاخونه ما یاخونه ندا اینا همدیگه رو میدیدم . اما هر شب با هومن حرف میزدم ... خیی دوست داشتنی بود ... حتی تو اوج خستگیش باید یه کاری میکرد که به من خوش بگذره . ندا سفراش به نیویرک بیشتر شد بود خیال کامران وقتی ندا میرفت نیویورک راحت تر بود چون موضوع رو با نوید و نیما در میون گذاشته بود واونا واقعا مراقب ندا بودن . وقتی از لس انجلس دور میشد کامران میگفت درسته دوریش برام سخته دلم تنگش میشه اماخیالم راحته که سالمه ... حتی تو خونم هست میترسم .. مخصوصا که فریبا ازاد و رها  داره میچرخه ... تو دو سه تامهمونیی همکارای کامران و و هومن که اونام دعوت بودن هومن میگفت فریبا رو دیده .. ندا کلا ادمی نبود که تو مهمونیای همکارای کامرانینا زیاد بره .. میگفت همش بعدش شایعه وحرف و حدیث و دوست ندارم وارد زندگی خصوصیم بشه به علاوه این مهمونیا بیشتروقتایی بود که ندا نیویرک بود .... هومن میگفت فریبا کینه ای تر از قبل شده . اما کامران محل نمیداد بهش .. سالگرد ازدواج کامران و ندا اینقدر خوش گذشت که نگو . دعوتمون کرده بودن رستوران ایندقر خندیدم اینقدر خوشحال بودیم که خدا میدونه ... هومن همش شوخی میکرد میگفت کامران  برادر زادمو اخه به اون کوچیکی چرا میزاری خونه میای .. کامران هم کم نمیاورد میگفت- مهمونی بزرگتراست جای بچه ها نیستش که . دلم نمیخواست هیچ وقت هیچ وقت تو اون خانواده غم و اندوه جایی داشته باشه .

برای کریسمس با کامران و هومن قرار شد بریم خرید ندا نیویورک بود تو اون ماه دفعه ی دومش بود که رفته بود . کامران هم میخواست برای ندا لباس و پالتو بخره تا خوشحالش بکنه . میگفت نداخیلی لباس دوست داره هوا خیلی سرد بود .. جلوی در پاساز قرار داشتم باهاشون وقتی رسیدن 5 مین بود که من واستاده بودم یخ کرده ب ودم . هومن رسید بقلم کرد – ببخشید دیر شدن عزیزم . بوسش کردم- نه ماه من این چه حرفیه ... کامران میخندی- هانی دماغت قرمز شده – تو هم 5 دقیقه واستا بهت میگم چه حالی داره میخندید- بریم بریم الان خوشگلاشو میخرن هیچی برا ما نمیمونه . میخندید . –هومن- هم؟ - مامان بابام واسه کریسمس دارن میان لاس وگاس . یهو واستاد- چی کجا- لاس وگاس-کسنرت ما؟!!!! – اره – وایییییییییییییییییییی ....کامران میخندید- مگه چیه هومن .. خوب دخترشونو دلشو بردی نمیخوای ببینیشون هومن میخندید- نه چیزه اخه چه زود؟!! کامران میخندید- هل نشو هنوز تا کنسرت یه ماه وقته .. تمرین میکنیم اونجا یهو سوتی ندی ... میخندیدم- اره من میشم مامانم کامرانتو هم بشو بابام .

کامران ادا بامزه در اورد- دختر منو اذیت میکنی؟ هومن میخندید- لوسسس اااا سکته میکنم من . کامران واستاد جلو یه مغازه – مممم ... یه لحظه وایستین نه نه بیاین . رفتیم تو مغازه .کامران یه پالتوی ناز برای نداخرید خیی خوشگل بود . منم یه لباس شب برای کنسرت خریدم . هومن و کامران ست کردن لباساشون یا خداااا .. دیگه سر درد شده بودم هر چی میپوشیدن یا شکم کامران نمیزاشت یا رنگشو هومن دوست نداشت من خسته شده بودم دیگه . دوتاییشونم خندشون میگرفت اخر م به این نتیجه رسیدن مشکی بهترین انتخاب میتونه باشه ... داشتن سر کفشا بحث میکردن که چی بپوشن یهو فریبا رو دیدم که داشت به کامران نزدیک میشد یهو نمیدونم بهخاطر خاطراتی که ندا گفته بود احساسش به فریبا من غیرتی شدم بلند شدم هومن با اینکار من برگشت فریبا ر که دید اخماش رفت تو هم- کامییی .

کامران برگشت قرمز شده بود- چی میخوای؟ اخم کرده بود – به نظرم سرتو مثل کبک نکنی تو برف و شاد نباشی خیلی بهتره – برو – کامران خان .. یعنی هنوز نفهمیدی ندا برای کی میره نیویورک برای چی میره نیویورک برای اقای ارش  ....  کامران میلرزید از عصبانیت-  فریبا اگه میخوای بازم از این چرت و پرتا بگی برو من ندارو دوست درم و بهش اعتماد دارم – نداشته باش اینم عکسشون به هر حال اگه فکر میکنی مریم مقدس نصیبت شده اشتباههه . عکس ندا با یه پسری تویه کافی شاپ بود کامران نمیدونم بگم چه حالی بود هم میخواست نشوننده هم نمیتونست .. فریباخندید- عسلم ... ندا جونت دلیل دیگه ای نمیونه برای رفت به نیویرک اونم ماهی دوبار داشته باشه ... اخیی دلت شکست ... من که بهت گفتم ندا با تو موندنی نیست . تازه ازش بپرس قرصایی که میخوره برای چیه ... شاید معتاد شده . .. هومن دست فریبا رو کشید- دست از سر ما بردار میشه؟ فریبا برای کامران بوس فرستاد و رفت اینقدرازاین حرکتش بدم اومد که خدا میدونه . هومن به کامران نگاه کرد- نمیخوای بگی این چرت و پرتارو بارو کردی که تو و ندا 5ساله با همین ... – نه نه باور نکردم . اما ندا .. ندا شاید بهم گفته من یادم نمیاد در مورداین مرده . اینقدر میاد هیجانزدست که خدا میدونه . حتما گفته من یادم نیست ... خریداشونو کردن . اما کامران پکر بود  بعد از شام هم تو ماشین سکوت کرده بود . . خیلی هم پکر بود .  هومن گفت- کامران خیلی هوا سرده ها بیایم خونتون یه قهوه . کامران هیچی نگفت- کامران ... اقا کامران – چی .. – بیایم قهوه – اهان بله خواهش میکنم بفرماییین . وارد خونشون شدیم . کامران خریداشو گذاشت تو اتاق تا اون موقع منم قهوه دم کردم هومن میدونست که کامران اصلا حال خوبی نداره . کامران اومد تو اشپز خونه – هانی .. تو چرخودم درست میکنم بهش نگاه کردم – یعنی دختر فضول برو بیرون دیگه نه . خندید- نه عزیزدلم . – پس برو بیرون . خندید – تو هم بای- باشه.

کامرن رفت نشست .. به عکسی که تو دستش بود خیره شده بود بعد عصبانی شد عکس و پاره کرد ریخت تو سطل اشغال . هومن فقط نگاش میکرد . بهش قهوه تعارف کردم و نشستم کنارهومن . – میخوام حرفای فریبارو باور نکنم . امااز کجا میدونه ندا ایه مدته قرص مصرف میکنه

هومن – قرص چی- نمیدونم میگه برای سر درد و کمر دردشه  از اونجا میاد همش حالت سرما خورده هارو داره نیویرک هم سرده خوب . از کجا میدونست ماهی دوبار میره نیویورک . هومن- اون فریباست کامران . اینقدر فضوله که خدا میدونه . میخوای بگی به ندا شک کردی- نه . – پس ناراحتیت برای چی- شک نکردم اما شکی هم ندارم یه چیزی و ازم پنهون میکنه .

-از کجا معلوم اون یه چیز همین ارشه باشه اخه . شاید یه دوسته  یه دوسته معمولی . بابا شاید دوستای داداششه . کامران بهم نگاه کرد- حق باتوا هانی شاید . نه حتما

 


 

 

 

+ نوشته شده در 88/08/07ساعت توسط بهار |